
به آنان كه پاييز را دوست ندارند بگو پاييزبهاري است كه عاشق شده

صدايت را شنيدم
نغمه هايت را شنيدم
سوز آوازت ، نيازت ، رمز و رازت
غزل گفتم ، نوشتم ، مست خواندم
نبودي ..... من نماندم
آمدي
خندان شدم ، گريان شدم ، از ترس شايد ديدنت پنهان شدم
فرو رفتم در آغوشي که احساسش نياز دست هاي مست باران بود
نالان بود ، رقصان بود
همه آرامشم چشمان او بود
ولي رفت از کنارم
نپرسيدم کجا ، کي ، با که يا تنها ؟
گفتم
مي روي؟
برگرد
تنهايم
نگاهم کرد
گفتم عاشقم
او رفت

جاده عشق
در سرزمین عشق قافله سالار عشقم وهرجا که روم آن را به
دنبال خودم می کشم
تا انتهای جاده عشق پیش خواهم رفت وبه آ ن خواهم اندیشید .
اندیشه ام رویت
رویش ،وانتهای آن، رسیدن به وصالش می باشد.
پس ای انتهای اندیشه ام وای عشق گریزانم تا کجا بیایم وکجا
ترا بیابم ، تو تنها
معشوق من را به من نشان بده گرچه با رها با آن در رؤیاهایم روبرو شده ام
ولی.......
میدانم که زندگی همه اش رویا نیست. زندگی یک واقعیت است و
انسان نیاز دارد
رویاهای خود را در واقعیت زندگی متجلی سازد.
ولی تا ای عشق مرا به معشوقم نرسانی عاشق خواهم ماند.

