آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم.
آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
زندگي مثل يك
املاست، هي غلط مينويسيم، هي پاك ميكنيم و دوباره مينويسيم و باز پاك ميكنيم،
غافل از اينكه يك روز داد ميزنن: ورقهها بالا
یک فرشته ی کوچک
کودکی که
آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به
زمین
می
فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی
آنجا
بروم؟
خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر
گرفته
ام
او
در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.
کودک
همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در
بهشت جز خندیدن و آواز و
شادی
کاری ندارم.
خداوند
لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند
خواهد
زد
تو
عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک
ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می
گویند در حالی که
زبان
آنها را نمی دانم؟
خداوند
او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی
راکه
ممکن
است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد
خواهد
داد که چگونه صحبت کنی.
کودک
با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
و
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار
هم
قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .
کودک
سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین
انسانهای بد هم زندگی
می
کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد.
خدا
گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم
تمام
شود.
کودک
ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را
ببینم غمگین
خواهم
بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو
صحبت
خواهد
کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.
در
آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش
می رسید. کودک
می
دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به
آرامی از
خداوند
پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام
را به من
بگو.
خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد
ولی
می
توانی او را مادر صدا کنی ...

من از چشمان خود آموختم رسم محبت را / كه هر عضوي به درد آيد به جايش ديده مي گريد

شب شد
خورشید رفت
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو کرد
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سرش را به زیر افکند
آری
گلها خیانت نمی کنند.
طوطی از اینکه رنگش سیاه بود به خدا شکایت کرد و خدا اورا از رنگهای زیبا بیافرید
اما
کلاغ گفت:هرچه از دوست رسد نیکوست
اکنون سرنوشت آنها را بنگر
طوطی در قفس اما کلاغ آزاد...
شاید داستان زیر
را هیچ وقت فراموش نکنید
پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خون بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد
پسرك لحظه اي ترديد كرد، چشمانش لبريز اشك شد و سپس تصميم خود را گرفت : "بله ، دكتر من آماده ام!"
وقتي كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسيد :"به من بگوئيد كه كي مي ميرم ؟"
فقط آن زمان بود كه دكتر متوجه شد ،چرا پسرك پس از شنيدن پيشنهاد او لحظه اي ترديد كرده است .
براي آن پسر بچه فقط آن يك لحظه كافي بود كه تصميم بگيرد جان خود را فداي خواهرش كند.
كسي كه در فدا كردن خود براي ديگري ترديد نمي كند همان كسي است كه بي گمان قدم هايش او را به پيش ، به سوي آينده اي روشن و به سوي خدا رهنمون مي شوند.....

بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که .خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است .بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است
خدايا من اگر بد کنم، تو را بنده هاي خوب فراوان است...!
اما اگرتو مدارا نکني مرا خداي ديگر کجاست؟؟
(( ارزش یابی
کلمات ))
سازنده ترین کلمه" گذشت " … آن را تمرین کن .
پرمعنی ترین کلمه " ما "… آن را به کار ببند.
عمیق ترین کلمه " عشق "… به آن ارج بنه .
بی رحم ترین کلمه " تنفر"… از بین ببرش .
سرکش ترین کلمه " هوس "… با آن بازی نکن .
خودخواهانه ترین کلمه " من "… از آن حذر کن.
ناپایدار ترین کلمه " خشم "… آن را فرو ببر.
بازدارترین
کلمه "
ترس "… با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه " کار"… به آن بپرداز.
روشن ترین کلمه " امید "… به آن امیدوار باش.
سخت ترین کلمه " غیرممکن "… وجود ندارد.
عاقلانه ترین کلمه " احتیاط " … حواست را جمع کن.
زیباترین کلمه " راستی "… با آن روراست باش.
دوستانه ترین کلمه " رفاقت "… از آن سوء استفاده
نکن.
و هدفمندترین کلمه " موفقیت "… پیش به سوی آن .
هفت بار خویشتن را خوار یافتم:
نخست
آنگاه كه ديگران را فريفتم و خويش را زرنگ پنداشتم
دوم
آن زمان که به طمع مقام ٬ جامه خواری به تن کردم وزان پس خود رابزرگ و والا
مقام پنداشتم
سوم
آنگاه که در انتخاب میان سخت و آسان آزاد گذارده شدم و آسان را بر
گزیدم
چهارم
آن دم که گناهی انجام دادم و خويشتن را دلداری دادم که دیگران نیز
چنين کنند
پنجم
آنگاه که سستی خود رابه تقدير و پيروزي هايم را به توانمندی خويش نسبت دادم
ششم
آن زمان که زشت چهره ای را خوار شمردم حال آنکه زشتي وخواري درخويشتن خويشم بود
هفتم
در ان دم كه زبان به ستایش چون خودي گشودم وانگاه اندیشیدم که کار نیکویی انجام
داده ام
يک بچه همواره می تواند سه چيز به يک آدم بزرگ
بياموزد : ۱- شاد
بودن بدون دليل ۲- دائم به
کاری مشغول بودن ۳- تقاضا
کردن آنچه با تمام وجود می خواهد
عشق بين دو نفر اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند عشق آن است كه يكي چتر شود براي ديگري.. و ديگري هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشد
شاید داستان زیر را هیچ وقت
فراموش نکنید
پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خون بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد
پسرك لحظه اي ترديد كرد، چشمانش لبريز اشك شد و سپس تصميم خود را گرفت : "بله ، دكتر من آماده ام!"
وقتي كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسيد :"به من بگوئيد كه كي
مي ميرم ؟"
فقط آن زمان بود كه دكتر متوجه شد ،چرا پسرك پس از شنيدن پيشنهاد او لحظه اي ترديد كرده است .
براي آن پسر بچه فقط آن يك لحظه كافي بود كه تصميم بگيرد جان خود را فداي خواهرش كند.
كسي كه در فدا كردن خود براي ديگري ترديد نمي كند همان كسي است كه بي گمان قدم هايش او را به پيش ، به سوي آينده اي روشن و به سوي خدا رهنمون مي شوند.....
به نام زيباي زيبا آفرين
راستش داشتم تو
وبلاگها يه چرخي ميزدم ديدم اونايي كه وبلاگشون رو وقف خدا كردن اكثرا دارن درباره
غم و ادندوه و درد و غم و ........اينا صحبت ميكنن اينا همه در مورد
خدا خيلي خوبه اما بابا اين همه هم كه ما فكر ميكنيم دنيا تلخ نيست. اين درسته
كه دنياتلخيايي داره اما اگه يه كم فكركنيم ميبينيم دنيا اونقدر زيباست كه ما تا بيايم
به تلخياش فكر كنيم ديگه عمرمون تموم شده . من ميگم چقدر خوبه وقتي خدا اين همه زيبايي قرار داده بيشتر از اونا استفاده كنيم تا اينكه بشينيم
و 24 ساعت ازنامراديهاي دنيا بگيم
مثلا وقتي شمابه يه منظره زيبا نگاه ميكنين ياد چي ميافتين؟ من كه ياد عظمت خدا ولي شمارو نميدونم
اما حالا وقتي شمابه يه صحنه انفجار يايه حادثه تو يه جاي دنيا ميبينين ياد چي ميافتين من كه ياد خدا
نميافتم پس ما چرا بايد همش از صحنه هاي تلخ زندگي براي خودمون تصوير سازي كنيم در
حاليكه اگه ما هميشه زيباييها رو ببينيم (همونطور كه امامامون ميديدن) نه تنها از
خدا دور نشديم بلكه بيشتر به اون و قدرتش پي ميبريم . راستش من كوچيكتر از اونيم
كه بخوام نصيحتي كرده باشم ولي لازم دونستم اينا رو بگم تا يه خورده هم كه شده اين
حال و هوا رو كمتر كنم (البته به سهم
خودم)
به ه حال حزني كه
همه ما داريم رو نميشه انكار كرد اما ائمه ما گفتن:مومن دردش تو دلشه و خنده اش رو
لبش...

